Pemiphilo

Oct 09

“بچه خفاش
از وحشت فریادی کشید
کلید تاریکی را بزن
من از روشنایی می​ترسم” — بچه خفاش، شل سيلورستاين

“می​گویند چیز تازه​ا​ی درست کن
آن​وقت همه می​خرندش
خوب من هم چتر کاغذی ساختم
هیچ​کس نخواست حتا امتحانش کند
آدامسی چندبار مصرف ساختم
اما همه​ی تلاشم به هدر رقت
بستنی خردلی درست کردم
هیچ​کس لب نزد
حالا قایقی ساخته​ام با دريچه​ا​ی در کف آن
شکی نیست که این همان چیزی است که لازمش دارید
چون اگر آبی توی قایق ریخت
دریچه را باز کنید تا خالی شود” — چيز تاره، شل ​سيلورستاين

Sep 23

“چه خوب بود اگر همه چیز را می‌شد نوشت. اگر می​توانستم افکار خودم را به دیگری بفهمانم، می‌توانستم بگویم. نه؛ یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نمی‌شود به دیگری فهماند، نمی‌شود گفت، آدم را مسخره می‌کنند. هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت می‌کند. زیان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است” — زنده بگور، صادق هدایت

Sep 19

mairyland:
Artistic ~ http://www.flickr.com/photos/mec62193/3356499757/

mairyland:

Artistic ~ http://www.flickr.com/photos/mec62193/3356499757/

“حرف با اين چادرنشين‌ها نمي‌شود زد. زبان ما را نمي‌فهمند. اصلن خودشان هم زبان به‌خصوصي ندارند. حرفشان را مثل زاغچه‌ها به هم مي‌فهمانند. اين فرياد زاغچه‌وار دائمن بلند است. راه و رسم زندگي ما براي آن‌ها همان‌قدر كه غيرقابل درك است علي‌السويه هم هست. به همين علت است كه با زبان اشارت ميانه‌اي ندارند. چانه‌ات را هم اگر از جا در كني و دست‌هايت را از مفصل جدا كني، باز هم مي‌بيني كه مقصودت را نفهميده‌اند و هرگز هم نخواهد فهميد. اغلب شكلك درمي‌آورند؛ آن‌وقت است كه مي‌بيني سفيدي چشم هاشان جا‌به‌جا مي‌شود و از دهانشان كف بيرون مي‌زند، اما با اين‌ كار نه مي‌خواهند چيزي گفته باشندو نه كسي را ترسانده باشند؛ طبيعتن اين‌طورند. هر چه بخواهند برمي‌دارند. نمي‌شود گفت كه زور به كار مي‌برند. دست كه دراز مي‌كنند هر كس كنار مي‌رود و همه چيز را در اختيارشان مي‌گذارد.” — نوشته​ای قديمی، فرانتس کافکا

Sep 11

“خوش‌خلق و آرام بود. هميشه مثل گوساله‌ای مريض، فلاكت از سر و رويش می‌باريد. حتا وقتی سنگ به او می‌زدند، صدايش در نمی‌آمد. هميشه‌ی خدا يكی بود كه سنگ بيندازد. مردم ده آن‌قدرها هم مهربان نبودند. بلاس اررومارتيناس می‌توانست گوش‌های خود را تكان بدهد. در همان حالی كه از زخم‌های كهنه‌اش خون می‌چكيد لبخند می‌زد. شايد می​خواست با التماس از آن‌هايی كه آزارش می‌دادند بخواهد كه سنگ بعدی را روي زخم قبلی نزنند.” — ديوانه‌ی ده، كاميلو خوزه‌سلا

Sep 10

“مرگ که مسئله​ای نيست، آن هم از نظر يک طبيب که هميشه با آن سر و کار دارد؛ دست​مزد طبيب را هرگز نبايد فراموش کرد. تمام اهميت مسئله در اين است. آخر همه​کس که نمی​تواند مرده​ها را نگاه کند و بگويد: متاسفم، متاسفم، هر دوی آن​ها مرده​اند.” — بيمار، خانه​ای برای شب، نادر ابراهيمی