بچه خفاش
از وحشت فریادی کشید
کلید تاریکی را بزن
من از روشنایی میترسم
— بچه خفاش، شل سيلورستاين
میگویند چیز تازهای درست کن
آنوقت همه میخرندش
خوب من هم چتر کاغذی ساختم
هیچکس نخواست حتا امتحانش کند
آدامسی چندبار مصرف ساختم
اما همهی تلاشم به هدر رقت
بستنی خردلی درست کردم
هیچکس لب نزد
حالا قایقی ساختهام با دريچهای در کف آن
شکی نیست که این همان چیزی است که لازمش دارید
چون اگر آبی توی قایق ریخت
دریچه را باز کنید تا خالی شود
— چيز تاره، شل سيلورستاين
چه خوب بود اگر همه چیز را میشد نوشت. اگر میتوانستم افکار خودم را به دیگری بفهمانم، میتوانستم بگویم. نه؛ یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نمیشود به دیگری فهماند، نمیشود گفت، آدم را مسخره میکنند. هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند. زیان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است — زنده بگور، صادق هدایت
Artistic ~ http://www.flickr.com/photos/mec62193/3356499757/
حرف با اين چادرنشينها نميشود زد. زبان ما را نميفهمند. اصلن خودشان هم زبان بهخصوصي ندارند. حرفشان را مثل زاغچهها به هم ميفهمانند. اين فرياد زاغچهوار دائمن بلند است. راه و رسم زندگي ما براي آنها همانقدر كه غيرقابل درك است عليالسويه هم هست. به همين علت است كه با زبان اشارت ميانهاي ندارند. چانهات را هم اگر از جا در كني و دستهايت را از مفصل جدا كني، باز هم ميبيني كه مقصودت را نفهميدهاند و هرگز هم نخواهد فهميد. اغلب شكلك درميآورند؛ آنوقت است كه ميبيني سفيدي چشم هاشان جابهجا ميشود و از دهانشان كف بيرون ميزند، اما با اين كار نه ميخواهند چيزي گفته باشندو نه كسي را ترسانده باشند؛ طبيعتن اينطورند. هر چه بخواهند برميدارند. نميشود گفت كه زور به كار ميبرند. دست كه دراز ميكنند هر كس كنار ميرود و همه چيز را در اختيارشان ميگذارد. — نوشتهای قديمی، فرانتس کافکا
خوشخلق و آرام بود. هميشه مثل گوسالهای مريض، فلاكت از سر و رويش میباريد. حتا وقتی سنگ به او میزدند، صدايش در نمیآمد. هميشهی خدا يكی بود كه سنگ بيندازد. مردم ده آنقدرها هم مهربان نبودند. بلاس اررومارتيناس میتوانست گوشهای خود را تكان بدهد. در همان حالی كه از زخمهای كهنهاش خون میچكيد لبخند میزد. شايد میخواست با التماس از آنهايی كه آزارش میدادند بخواهد كه سنگ بعدی را روي زخم قبلی نزنند. — ديوانهی ده، كاميلو خوزهسلا
مرگ که مسئلهای نيست، آن هم از نظر يک طبيب که هميشه با آن سر و کار دارد؛ دستمزد طبيب را هرگز نبايد فراموش کرد. تمام اهميت مسئله در اين است. آخر همهکس که نمیتواند مردهها را نگاه کند و بگويد: متاسفم، متاسفم، هر دوی آنها مردهاند. — بيمار، خانهای برای شب، نادر ابراهيمی